تبليغاتX
شاهوردیخان
دچار پارادوکس عجیبی شده ایم:

از طرفی خود را با پیشرفته ترین کشورهای دنیا درمقولاتی چون صنعت،شاخص های اقتصادی،استفاده ازتکنولوژی های نوین و...در رقابت می بینیم.

از طرفی بایستی در مکتب افغانها درس دموکراسی تلمذ کنیم.

خیلی مسخره است نه؟

پیش از اینها وقتی شاخصهای توسعه را بررسی می کردیم به این دلخوش بودیم که حداقل همسایه شرقی ودر برخی موارد همسایه غربی بعد از ما قرار دارند.الان ماتم این را گرفتیم که کسی پشت سر ما نمانده است.

آخر صف تمدن دموکراسی و حقوق بشر "ایستاده ایم".تکان هم نمیخوریم.بقیه هرچه دلشان می خواهد بپرند.به هر حال خیالمان از این بابت راحت شد که دیگر نگران رقابت نباشیم.کسی نمانده که از ما سبقت بگیرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 23:25 توسط کیومرث شاوردی |

پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره­ی خموش مرد دیگریست!

مرد دیگری که سال­هایِ سال
در سکوت و انزوای محض
بی­امیدِ بی­امیدِ بی­امید، زیسته

مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته

مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
مرد دیگری که روی شانه­های خسته­اش
کوهی از شکنجه­های نارواست

مرد دیگری که دیدگان او
قصه­گوی غصه­های بی­صداست

پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می­رسد به گوش
-صبر!

صبر!
صبر!
صبر!

وز شیارهای سرخ
خونِ تازه می­چکد همیشه
روی گونه­های این تکیده­ی خموش

مرد دیگری نشسته
پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه­ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری نشسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت

کاش می­شد این نگاه غوطه­ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد

کاش می­شد این دل فشرده بی­بهاتر از تمام سکه­های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد

کاش می­شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد

با که گویم که درد دیگری­ست
از مصاف خود گریختن
اینهمه شرنگ گونه­گونه را
مثل آب خوش به کام خویش ریختن؟

ای کرانه­های جاودانه ناپدید
این شکسته­ی صبور را
در کجا پناه می­دهید؟

ای شما که دل به گفته­های من سپرده­اید
مرد دیگری­ست
این که با شما به گفت­و­گوست
مرد دیگری که شعرهای من
بازتاب ناله­های نارسای اوست!
 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 13:42 توسط کیومرث شاوردی |

در شرایطی قرار گرفتم که:

نه میشه نوشت ونه میشه ننوشت.

چه کنم؟

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 21:5 توسط کیومرث شاوردی |

پیش از اینکه صدای زنگ موبایل بیدارم کند بیدار شدم.کله ام زیر کوبش شدید این کلمات له شد.کلمات همچون پتک هایی سنگبن در دستان آهنگری خشمگین یکایک بر مغزم فرود می آمدند.در حین صرف سحری بارها کلمات را مزمزه کردم.مزه غذا از یادم رفت نمی دانم چه خوردم..مدام در ذهنم جولان میدهند.بگذار اینجا بنویسم تا از دستشان راحت شوم....بریده بریده همچنان که در ذهنم نقش می بندند.

"خواهرانم٬برادرانم٬اکنون شهیدان مرده اند وما مرده ها زنده هستیم.

 شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم،

صدها سال است كه مانده‌ايم.....

آنهایی که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند ،تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده اند ، اما کار آنها که از آن پس زنده می مانند دشوار است و سنگین...

هر انقلابی دو چهره دارد: خون و پیام ...

وشهید قلب تاریخ است...

آنها که رفتند کاری حسینی کردند٬آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند...."

کافی است....

راحت شدم...

این طنین عجیب٬این آهنگر خشمگین کیست؟حسین بن علی است.نه٬...صدای او را نشنیده ام...

آهان یادم افتاد.این صدای معلم بزرگ اسلام دکتر شریعتی است که هموره درگوشم می پیچد....


پی نوشت.

  1. این هم چند جمله بی ربط به مکان وزمان بود...
  2. یادم می آد این جمله "شهید قلب تاریخ است" رابارها وبارها در ابتدایی وراهنمایی به نام شخص دیگری به عنوان سرمشق درس خطاطی به ما معرفی کرده اند.
  3. جملات مربوط به سخنرانی " پس از شهادت"دکتر شریعتی است که در  تاریخ اسفندماه (محرم)سال ۵۰ در مسجد نارمک ایراد شده است.
+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 7:45 توسط کیومرث شاوردی |

من از بس مطالب بی ربط می نویسم که بعضی وقتها به سرم می زند اسم وبلاگ را به بی ربطها تغییر بدم.بهرحال امروز هم با یک داستان بی ربط می خوام کمی دردو دل کنم.واما داستان از این قرار است :

دکتر باستانی پاریزی در کتاب بازیگران کاخ سبز حکایت جالبی را به این شرح نقل کرده:
" وقتی کریم خان زند در کوه های غرب با آزادخان می جنگید،در حدود ده اشترینان یک تیر به پایش خورد و دچار خونریزی شده ، فرار کرد. کریم خان خود را به اشترینان رسانده و به خانه ای پناه برد. ملا محمد جعفر اشترینانی ، صاحبخانه ، می خواست وی را بیرون کند.اما زن او ، ام لیلی به رحم آمد و به شوهرش گفت: یک آدم تیرخورده را که به خانه ات پناه آورده ،ظلم است از خانه بیرون کنی.زخمهای کریم خان رابست و بعد از مداوای وی گفت برو به امان خدا.
چندی از آن ماجرا گذشت و کریم خان پادشاه ایران شد. باری، یک روز جمعه زن ملا محمد جعفر ، طبق رسم معمول شب جمعه ، خواست برود و غسل واجب انجام دهد.حمام ده تنها یکی بود و حمامی گفت امروز حمام قرق زن امام جمعه ده است.زن به خانه بازگشته و با آب سرد غسل کرده و البته به شوهر هزاران سرکوفت زد که تو اگر مرد بودی،یک حمام دیگر در ده می ساختی که زن امام جمعه نتواند حمام منحصر به فرد ده را قرق نماید.
به ملا محمد جعفر برخورد.فکری کرد و فردایش عازم شیراز گردید و سراغ کریم خان را گرفت.نگهبانان ارگ کریم خانی با دیدن ظاهر ژولیده ملامحمد جعفر به او اعتنایی نکردند . به همین دلیل بیکار مانده و بدون خرجی در شیراز پرسه می زد.آن روزها مشغول ساختن بازار وکیل بودند و عمله می خواستند.پس مشغول به کار در بازار وکیل شد.یک روز کریم خان جهت بازدید به بازار آمد.با دیدن ملا محمد جعفر،بلافاصله او را شناخته و با خود به ارگ کریم خانی برد و تکریم فراوان نمود.آنگاه کریم خان منشی خود را خواسته و به او گفت همین حالا یک حکم بنویس و مالیات اشترینان را به نام ام لیلی زن ملا محمد جعفر بنویس.بعد رو به ملامحمد جعفر نموده و گفت حکم را به نام تو نمی نویسم که می دانم از فردا پولدار خواهی شد و یک زن دیگر بر سر ام لیلی خواهی گرفت.
ملا محمد جعفر ، خوشحال و مسرور به کریم خان گفت : عرض دیگری دارم.حکم بده در ده ما حمام دیگری بسازند.
کریم خان با تعجب گفت مگر ده شما چند نفر جمعیت دارد که به دو حمام نیاز دارد؟
ملا محمد جعفر ماجرا را برای خان تعریف کرد.کریم خان که می دانست ساختن یک حمام چقدر مشکل است فکری کرد و آهسته به منشی خود گفت حکم امام جماعت اشترینان را به نام ملا محمدجعفر بنویس و آنگاه خطاب به ملا گفت دیگر برای همیشه زنت زن امام جمعه خواهد بود و می تواند حمام را قرق کند.
منشی که از احکام کریم خان تعجب کرده بود ، تاب نیاورده وگفت:خان، این آدم که سواد ندارد.چگونه می توان حکم امام جمعگی برایش صادر کرد؟
کریم خان فرصت ادامه حرف نداده و بلافاصله گفت:تعلل مکن.یک حکم سواد هم برایش بنویس. "
 
پی نوشت:
این فقط یک داستان است وتاریخ برای عبرت گرفتن نیست.
اگر در گذشته این اتفاق افتاده هیچ دلیلی ندارد که الان هم بشود دوستان حلقه نزدیک را به دانشگاهی که در قرق دوستان است فرستاد وبرایش مدرک گوتره صادر کرد.
از وبلاگ کارباشیا بابت این مطلب تشکر بعمل می آید.
+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 23:20 توسط کیومرث شاوردی |

قضیه افک

افک در عربی به معنی دروغ بزرگ یا چاخان است.در جریان بازگشت از غزوه بنی المصطلق عایشه همسر پیامبر (پیامبر درجنگها همواره یکی از همسرانش را به همراه خود می برد)که به قصد قضای حاجت از کجاوه خود خارج شده بود در برگشت از قضای حاجت متوجه پاره شدن گردنبند خود شده برای یفتن آن دوباره در مسیر قضای حاجت بر میگردد.در این حین کاروانیان چون متوجه عدم حضور او نمیشوند به هوای اینکه در کجاوه هستند حرکت می کنند وعایشه جا می ماند.او به محل بر می گردد وبه خیال اینکه کاروانیان متوجه عدم حضور او شده ودر پی اش خواهند آمد همانجا می ماند وخواب بر او مستولی می شود.عقبه کاروان که وظیفه حرکت از پشت سر کاروان با فاصله را دارد سر رسیده و اورا با خود به مدینه می برد.برخی از مخالفین پیامبر از جمله عبدالله ابن ابی از این موضوع استفاده کرده وشایعاتی مبنی بر ارتباط  عایشه همسر پیامبر با آن مرد را بر سر زبانها می اندازند.این شایعه به سرعت در میان مردم رایج می شود.آنچنان که شاعری چون حسان ابن ثابت در میدان ها وبازار به هجو زن پیامبر می پرداخت.

موثرترین ابزار تبلیغاتی واطلاع رسانی در عرب آن زمان شعر بود واکنون این ابزار در خدمت هتک آبرو وحیثیت پیامبر بود.پیامبری که همه دنیا را به چالش طلبیده بود وهمه کفار ومشرکین وابرقدرتها درکمینش نشسته بودند.اکنون پای آبروی ام المومنین در میان بود.کار به جایی رسیده بود که پیامبر هم کمتر در مکانهای عمومی ظاهر می شد.مردم کوچه وبازار همان کسانی که با او بیعت کرده اند٬همان کسانی که او را به عنوان حاکم شهر خود پذیرفته اند وبه اشاره دست او جانشان را در طبق اخلاص می گذارندهمان مردمی که به او ایمان آورده اند ونماز را به وی اقتدا می کنند اکنون به تمسخر همسرش را به رابطه نامشروع متهم می کنند.

از سویی او یک مرد است و تحمل این وضع برای هیچ مردی ممکن نیست.آنهم به غیرت وهمت شخصی چون پیامبر یک تنه در مقابل همه جهان شرک ایستاد.از یاد نبریم او حاکم این شهر نیز هست.صدها فدایی دارد که به اشاره او هر انسانی را به قتل می رسانند.او فرستاده خداست ومتصل به وحی وهر سخنش گویی درحکم وحی است وبه گواهی قرآن بیهوده سخن نمی گوید.

وزجر آورتر از همه اینها نگاههای پرسشگر پیامبر به آسمان از سوی فرستنده اش یک ماه بی پاسخ ماند.یک ماه...۳۰ روز ...

اکنون او مانده است که چه کند....؟

آیا نمی تواند به دلیل توهین به همسر پیامبر خدا گردنشان را بزند؟توجیه کافی دارد.اسلام در خطر است.مصلحت جامعه اسلامی ایجاب میکند.

آیا نمی تواند آنها را دستگیر وزندانی کند؟توجیه دارد.نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی.ارتباط با عاملین خارجی٬رابطه سببی ونسبی با مشرکین٬جاسوس های امپراطوری فارس وروم...

آیا نمی تواند به یکی از مریدانش یا یکی از اصحاب صفه که خانه وخانواده ای ندارند بگوید شبانه عاملین را به قتل برسانند؟توجیه لازم هم دارد.ارکان اسلام ٬بیت پیامبر را هدف نابودی قرار داده اند.

آیا نمی تواند.....؟

همه اینها را می توانست انجام دهد.اما...۳۰ روز منتظر ماند تا خدا با فرستادن آیات ۱۱ به بعد سوره نور به این تهمت ها پاسخ گوید.وآنگاه عاملین شیوع این شایعه را فقط حد زد.یعنی چند تازیانه.بی سبب نیست که خدا به خلق وخوی این پیامبر لقب عظیم می دهد وبه او یادآور می شود که همین اخلاق نرم تو است که باعث می شود مسلمین بر گرد تو حلقه زنند.

آری برادر و خواهر من

پیامبری که من می شناسم در مقابل افترا زنندگان به همسرش و تمسخر هر روزه آنها در معابر شهری که او پیامبرشان است اینگونه عمل میکند.حتی بعد از نزول وحی مبنی بر برائت عایشه وشهادت خداوند بر این امر نیز به زدن حد برچهار نفر آنها که عاملین اصلی پخش شایعه بودند کفایت میکند.آنهم کی؟عبدالله ابن ابی که سردسته مخالفین اوست.کسی که پسرش خود داوطلب قتلش شده است وپیامبر او را منع میکند.وبعدها باز هم این پیامبر است که بر جنازه این فرد نماز می گذارد ومورد شماتت خدا قرار می گیرد.

+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 9:44 توسط کیومرث شاوردی |

نمیدونم چرا!!!!!!!!!!!!!!!!

دلیلشو نمیدونم.ازم هم نپرسین چون جواب نداره.

اما این روزها همش یاد یه بازی بچه گانه میفتم که در گذشته های نه چندان دور توسط دخترکان کوچولو انجام میشد.

بدین ترتیب که یک دایره زنجیروار تشکیل میدادند و میچرخیدندو...جریان کاملشو توی این صفحه وبلاگ شیدا خانوم میتونید بخونید.اما بازی به اونجا که می رسه که میشینن و بعدش پا نمیشن و بعدش یکی یکی به جون عزیران قسم میدن که پا بشن اما هر دفعه میگن نه.مثلا :جون خاله جون---پا نمیشم---جون عمه جون---پانمیشم واین روال ادامه داره تا به اسم فرد مورد نظر می رسند که روش توافق کردن ووقتی میگه جون آقا جون پا میشن.

 

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 9:52 توسط کیومرث شاوردی |

هشدار به پیامبر

در جریان جنگ احد مشرکین پس از شکست اولیه مسلمانان برخی از اجساد شهدا و ازجمله حمزه عموی پیامبر را مثله (تکه تکه)کردند.مسلمانان وحتی پیامبر که با این صحنه فجیع روبرو شدند تصمیم گرفتند که در مقابل اجساد مشرکین را مثله کنند.در این لحظه خدا که از این تصمیم پیامبر آگاه شده بود وحی بر پیامبر نازل کرد:

«و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خیر للصابرین،فاصبر و ما صبرک الا بالله و لا تحزن علیهم...» سوره نحل آیات ۱۲۷-۱۲۶

[اگر کسى به شما ستم و عقوبتى کرد شما در برابرش همان گونه عقوبت کنید و انتقام گیرید،اما اگر صبر کنید براى صابران پاداش بهترى خواهد بود،اى پیغمبر تو به خاطر خدا صبر کن و بر کردار ایشان غمگین مباش...

خدایی که من می شناسم حتی از خطور فکر تضییع حقوق انسانی مشرکین به مخیله پیامبرش نیز نگران می شود وغیر مستقیم به پیامبرش هشدار می دهد که مبادا تو هم اجساد آنها را مثله کنی.

+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 12:47 توسط کیومرث شاوردی |

تو این چند روز بعد از انتخابات اگه متن برنامه های رسانه های دولتی را تحلیل محتوا می کردید متوجه میشدین که کلمات قانون وقانونگرای و دعوت به قانون دارای بیشترین فراوانی و نمره بود.

در فرهنگ لغت دهخدا قانون معرب کانون و در فرهنگ معین( 1 ـ قاعده ، آيين . 2 ـ اصل و مقياس چيزي . 3 ـ مقررات و احكام دولتي)ّ(به نقل از سایت( دیکشنری آنلاین )این کلمه معادل کلمه انگلیسی( law)است.

بعضی وقتها کلمات مسخ میشوند.یعنی از آن منظور ومراد اولیه فاصله میگیرند.بعضی از مفسرین قرآن در خصوص بعضی کلمات قرآنی هم همین نظر را دارند لذا قائل به تاویل هستند.یعنی آن کلمه در زمان نزول دارای یک مفهوم بوده که با گذشت زمان آن مفهوم تغییر کرده است.یعنی امروز کلمه ای داریم که مفهومش با مفهومی که گوینده در آن زمان از بیان آن اراده کرده متفاوت است.

بعضی اوقات نیز جملات وکلمات زیبایی بیان می شوند که منظور ومرادی کاملا متفاوت از خود کلمات دارند.در این مواقع منظور و مراد گوینده است که کاربرد کلمات را دگرگون کرده است.به عنوان مثال خوارج در جنگ صفین با شعار )لاحکم الا لله)اما علی را در مقابل قرآن قرار داند.با این آیه میخواستند حق داوری اما در مورد معاویه را زیر سوال ببرند.اما امام در مقابل می فرمایند)کلمه الحق یرادبهاالباطل)یعنی این سخن سخن حقی است اما منظور  از بیان آن باطل است.یعنی سخن حقی گفته می شود اما مراد از بیان آن باطل است.

در این چار چوب می توان دعوت به حق وقانون را از نوعی بازی با کلمات تلقی کرد.اما ببینیم تا چه حد این استدلال دارای پایه است؟

برای پاسخ به این سوال با یک سوال دیگر شروع میکنیم؟آیا قانون همیشه معادل حق است؟آیا دعوت به قانون را می توان لزوما وهمیشه دعوت به حق دانست؟آیا هرآنچه را که به عنوان قانون بنویسیم وتصویب کنیم می توانیم حق بدانیم؟پاسخ به این سوال به نگرش ها را مشخص می کند.

از منظر دینی پاسخ به این سوال منفی است.یعنی حق ومعیارهای ارزشی برتر از قانون هستند.حتی قانون هم نمی تواند بعضی از حدود الهی را تغییر دهد.

از منظر سکولار اما پاسخ به این سوال مثبت است.هنگامی که امری مورد اتفاق عمومی قرار بگیرد واز طریق سازوکارهای دموکراتیک به یک قرارداد اجتماعی تبدیل شود آنگاه فارغ از هر نظری بایستی مورد پذیرش قرار گیرد.

حال در این مقال برآن نیستیم که بفهمیم چه چیزی تبدیل به قانون شده است.وقصد آن نداریم که ماهیت قانون را زیر سوال ببریم.اما دوست دارم با یک لطیفه این بحث را به اتمام برسانم.

میگن یکی رئیس فدراسیون شطرنج میشه بعد قانون میزاره که فیل هم میتونه مثل اسب بپره.وخر هم میتونه بازی کنه.خر هم بجای پادشاه هست. خدا وکیلی تمام استاد بزرگهای شطرنج بیان میتونن اینجوری بازی کنن؟

یه سوال:شما در حال بازی با کاسپارف هستید.برای شما فقط دو مهره سرباز وشاه باقی مانده ام کاسپارف یک وزیر ویک فیل وشاه را دارد.در این لحظه شما میگویید قانون این است که سرباز هم میتواند مثل وزیر وفیل واسب حرکت کند.اما وزیر وفیل فقط مثل سرباز حرکت می کنند.وسپس از کاسپارف بخواهید به قانون پایبند باشد و با شما در قالب این قانون بازی کند.

جواب کاسپارف چه خواهد بود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 9:37 توسط کیومرث شاوردی |

نمیدونم فیلم حکومت نظامی ساخته گاوراس دیدین یا نه.توی این فیلم یه گروه چریکی که برای آزادی در یک کشور آمریکای لاتین فعالیت میکنن یه افسر سازمان سیا را که در پوشش مشاور کشاورزی وارد کشورشان شده به گروگان میگیرند.در حین بازجویی افسر فوق به نکات جالبی اشاره میکند که ذکر یکیشان خالی از لطف نیست.

افسر سازمان سیا در خصوص آموزشهایی که دیده بود توضیح میداد.مهمترینش که امروزا یادم میفته این بود که به آنها آموزش داده اند که چگونه یک تجمع آرام ومسالمت آمیز را به یک تشنج قابل سرکوب تبدیل کنند.چگونه مردم آرام را تحریک کنند وچگونه تجمعات ساکت را به هیجان آورده وبه آشوب بکشانند وبدین ترتیب بهانه لازم را برای سرکوبی آنها فراهم کنند.

با دیدن تصاویر آتش زدن اتوبوس ها وبرخی اماکن از سویی ودعوت متظاهرین وسخنان رهبران آنها مبنی بر اینکه این آشوبگری ها ربطی به تجمع کنندگان ندارد بی اختیار یاد حرف های آن افسر آمریکایی افتادم.نمیدانم چرا؟

آخر مبحث را به یک حدیث از پیامبر مزین میکنم که خدا بیامرز فرهاد خواننده فقید هم در ابتدای یکی از به یادماندنی ترین ترانه هایش بنام محمد آنرا می خواند

 الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع الظلم

ترجمه:حکومت پادشاه کافر پایدار می ماند اما حکومت پادشاه ظالم محال است که پایدار بماند.

در یک جمله پیامبر تاکید میکند که حکومت حاکم کافر ولو اینکه مسلمان نباشد دوام می آورد اما حکومت حاکم ظالم ولو اینکه مسلمان باشد دوام نمی آورد.

شاید در لحظه اول کمی گنگ باشد.اما وقتی با یکی دیگر ازاصول هم ارز مقایسه کنیم موضوع مقداری روشن تر می شود.

طبق یکی از مترقی ترین اصول اسلامی مهمترین شرط امام جماعت عدالت است.

با ترکیب این دو جمله ونیز روایات دیگر که اساس حکومت را عدالت میدانند بیشتر متوجه جمله عمیق پیامبر می شویم.حال یک بار دیگر جمله پیامبر را مرور می کنیم:

"حکومت حاکم کافر اگر عادل باشد دوام می آورد اما حکومت حاکم ظالم حتی اگر مسلمان هم باشد اما عدالت را رعایت نکند پایدار نخواهد ماند."یعنی اساس و رمز پایداری حکومت بر عدالت است نه بر اسلام. حکومت اسلام منهای عدالت یعنی حکومت.....

+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 8:51 توسط کیومرث شاوردی |